| خانه | =! | ! |
|
خالی خوبه یا بد ؟ اعتدال چی میگه ؟ |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/31 و ساعت 19:29 |
برای هر کاری همیشه یه دلیل هست ، فقط کافیه خودت قبول داشته باشی دلیلتو جالبه ،همیشه حتی در واضح ترین شرایط ازت میپرسن چرا ؟ |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/23 و ساعت 16:38 |
دارم رسما بالا میارم از گذارش نویسی و پروژه و هرچی درسه اعصابم این روزا شبیه یه کیسه پلاستیکی پر از نشتیه که زده به همه جام ، با درد بیدار میشم با درد میخوابم خدایا دستم به دامنت گاوم تازه زایده کمک کن از خون ریزی نمیره بعدا بیشتر میگم ... |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/10 و ساعت 1:3 |
درج در ؟
گاهی از تمام حرف های دنیا رشته باریکی میماند که نگفته ها را زیر گوشش زمزمه میکنم اما نامرد جوابی نمیدهد . دیر شده ، چشم هایم خسته از این همه خوابِ بیداری ![]() |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/09 و ساعت 1:2 |
بوندسلیگا
یاد 10-12 ساگی ام کرده ام
یاد روز هایی که عین گاو بد و بیراه مینوشتیم به انهایی که دوستشان نداشتیم و در کنارش تصویری شبیه به هیولای 3 سر هم ضمیمه میکردیم زیر سر خاتونی با طعم یونجه است این که اعصابمان گ وه مال شده یاد مچ هایی که از ما گرفته شد و ابرویی که رفت و ماست مالی نوشته هایمان ، یاد بی پرده نوشتن و وحشت و دیگر ننوشتن یاد این افتاده ایم که عجب دروغ گویی بودیم در طفولیت و چه حالی میکردیم ،حالا علت در گل گیر کردنمان عین خر را خوب میدانیم یاد بی صدا گریه کردن ها و غمباد گرفتن ، سکوت و نگاه و خشم و مردانه رفتار کردن ! یاد این روز ها افتاده ایم یاد تنها یار بی وفای نامرد ادم فروشی که تازگی ها عاشق شده و برای نمیدانم چندمین بار به سفر مکه رفته و نمیفهمد که فروشندگان پاساژ قائم و تندیس دلشان برای سگ چرخ زدن ها و هر هر خندیدن هایمان تنگ شده و پیتزا های وشه بی ما مشتری ندارد یاد اول مرداد افتاده ایم و امید واریم 30 تیر یادمان نرود به کسی تولدش را تبریک بگوییم یاد کوهی که هفته پیش تنهایی رفتیم و عرق سوز شده برگشتیم . یاد 3 کدی که از پروژه نداریم افتاده ایم و این که هیچکدام از ادم های حسابی جواب ایمیل هایمان را نداده اند یاد دلداری دادن ها دل شکسته شدن ها افتاده ایم یاد مرده ها افتاده ایم و کینه های شتریمان پ.ن مابقی در پستی بود که پرید و یادمان نمی اید دیگر ، الزایمر مسری است گویا خدا بیامورزد مادر بزرگ مادرمان را الزایمر داشت امشب اموات ما غافل گیر شده اند پ.ن: 30 باری کنترل سی را زدیم پ.ن: من الان خودم را تکه تکه کردم و با سی متر ناخون صورتم را شیو کردم ! همه چرندیاتی که نوشته بودم در اثر برخود انگشت با تنظمات بلاگ پرید پ.ن: میخواهیم کمتر شعر هایمان را اینجا بنویسم دلمان عجیب گرفته |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/07 و ساعت 0:1 |
خریت های بدون کانتر
تنها شمارنده واقعی در زندگی همان جناب شتری هستند که از روی هیکل ما در حال عبور و مرور اند . پ.ن: چه کسی سر مرگ را به صدا در میاورد ؟ پ.ن: چرا اولین پست وبلاگ را پارسال پاک کردم ؟ پ.ن : دست راست بعضی ها زیر سر ما ! |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/06 و ساعت 13:12 |
Time Of My Life
I've been waiting for my dreams To turn into something I could believe in And looking for that Magic rainbow On the horizon I couldn't see it Until I let go Gave into love and watched all the bitterness burn Now I'm coming alive Body and soul And feelin' my world start to turn And I'll taste every moment And live out loud I know this the time This is the time To be more than a name Or a face in the crowd I know this is the time This is the time of my life Time of my life Holding onto things that vanished Into the air Left me in pieces But now I'm rising from the ashes Finding my wings And all that I needed Was there all along Within my reach And as close as the beat of my heart And I'll taste every moment And live it out loud I know this is the time This is the time To be more than a name Or a face in the crowd I know this is the time This is the time of my life Time of my life And I'm out on the edge of forever Ready to run I'm keeping my feet on the ground My arms open wide My face to the sun And I'll taste every moment And live it out loud I know this is the time This is the time To be more than a name Or a face in the crowd I know this is the time This is the time of my life My life More than a name Or face in the crowd I know this the time This is the time of my life This is the time of my life Time of my life.... Time of my life... |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/05 و ساعت 18:7 |
هوای گریه دارم
همیشه همینه وقتی یه مدت هیچی به روی خودم نمیارم یهو هنگ میکنم احساس میکنم توی وان اب دارم غرق میشم ، انقدر سنگین شدم که نمیتونم بلند شم و نفس بکشم صدای حباب های هوا روی اب رو تصور کنید که داره کمتر و کمتر میشه |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/03 و ساعت 10:37 |
تو..
من اگر نی بودمی،نی زن تویی
گوش اگر باشم ،سخن پرور تویی من اگر مستانه چنگی میزنم عاشقم ،این بار عاشق تر تویی من نوایی زیر لب خوانم تو را گاه و بیگاه است لبیکم تویی من خوشی مینوشم از زهر جهان انچه میخواهم بنوشم هم تویی من هوای غربت از هجران تو انکه نزدیک است و میبیند تویی من تمنای وصالت میکنم ارزویم او که میداند تویی ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 88/04/01 و ساعت 17:18 |
|
درباره وبلاگ
![]() ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی بیا بقل بابا اضافه به علاقه منديها نويسندگان
خودم!پس و پیشیا
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 ترکیده ها !
دغدغه های ذهنی منچلچراغ چاپ دوم آرشيو پیوندها وبلاگ های که گاهی میخونم
دانشجوي انصرافييادداشت های يک کچل ماهی ها تنگ را دوست ندارند جفنگياتى از اعماق تهام! چلچراغ چاپ دوم اموزشی تف سر بالا حس یازدهم راننده تاکسی الاغی که یونجه را میفهمید kachal قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی اچار پیچگوشتی
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |