تبليغاتX
ماهی سرخ کوچولو
خانه | =! | !
بدون نظر


حس میکنم باید سکوت کنم
 شاید چیزی شبیه به خلسه (اشتباه نوشتم ؟)
 احتمالا قصد دارم در عدم سلامت کامل نیام اینجا ، شایدم بیام !


خدایا خیلی دوست دارم .



|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/28 و ساعت 1:25 | 




من دیگه خسته شدم


نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن...




جای خوش دعا کجا است ؟؟؟












|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/19 و ساعت 23:8 | 





آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ چه جمعیتی ، چه استقبالی ، به قوله فرنگیا WOoOow
 شلوغ نکنین ،جا برای همه هست ،بفرمایین بفرمایین ،
نه تو رو خدا دم در بده این تن بمیره بیا تو ، نیای گردن مبارک نوازش میشه ها ...
 قربون دستت حالا که امدی اول کادو رو بده بعد برو تو !!!
|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/19 و ساعت 0:14 | 
تولدت مبارک
        

سحر از چشم منو باده مستان چه خبر                و از نسیم دل بی رحم بیابان چه خبر
 باده چون مست کند دست خمار منو دل              باز هم خواب نشد خانه نشین سر و دل
 ادمی گفته که روز است تو را کرده خجل              جان شیرین سخنم ، عمر چه اید مشکل
 چون شبم میگذری وز پس این تاج بلند                 ماه من خفته نیاسوده در این حادسه چند
 این زمان است که دل میبرد از مردم شهر             نی دلی تنگ فتاده است به اغوش چو بحر
 شد سحر باز قلم پر نفس از تاب و تب است           قصه شد تازه که این درد پر از راز شب است
 


  
   .

1387/4/19 اولین سالگرد ایجاد وبلاگ ماهی سرخ کوچولو

دوستان خوب
 شب ها و روز های خوش و ناخوش
 خاطرات تلخ شیرین
365 روز کم نیست ، هرچند گذشت
 ولی فکر میکنم یه چیزایی یادم داد
 پشتکار رو عشق به فرهنگ رو از یک چلچراغی
تند و تیز و رک گفتن وسادگی از احسان و دغد غه هاش
حتی کامنت ها
یا مثلا کامنت گذارا....
ممنونم که تو این مدت با من بودین .


              خنجر داغ قلم کرده مرا بی سر و پا                جرم مشروب ،دل و کاغذ بی ناز و ادا





 ماهی سرخ کوچولو
سمانه
|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/18 و ساعت 7:38 | 




ساده ترین چیزی که میشه از اولین نگاه به ادم ها فهمید شباهت هایه که به خودمون دارن ،خیلی جالبه وقتی کسی رو میبینی که ناراحته یا شاد چون عمومی ترین حالت های خودمونه درکش راحته ولی این که میگیم درکت نمیکنم ،نمیفهمم ،نمیشناسمت و... . شاید به این معنیه که از چیزی که میبینیم وحشت داریم.
 یا انقدر زیرکانه فکر میکنیم که باید به گونه ای دیگر باشیم !!و یه احتمال دیگه ،این که ذهن مسدود من مجال فکر کردن به خودش نده به نوعی فرار از دانستن ان چه میدانم .
و اما
روزگار ما پر شده از ادم هایی که زیادی به هم شبیه هستند ،امروز در حالی که کلافه از همه اتفاقات چند ماه اخیر بودم نمیدونم داشتم فکر میکرم یا نه ، میشه گفت بی هدف انلاین بودم و هر از گاهی سری به پیجی میزدم ،شاید گاهی حتی نمیدیدم چی رو نگاه میکنم ...

 تصمیماتی که توی زندگی گرفته میشه شاید تحت تاثیر افراد و محیط و مقعیت ها باشه اما کسی که اونو اجرا کرده من بوم ! حالا اگه خوشم بیاد فقط کار خودم بو و وای به روزی که خراب کاری کنم ... تا حالا به ضربالمثل ها دقت کردی؟ با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه !!!
 شاید خودم یکی از درجه یک ترین کسایی باشم که میتونه در حد بارسلونا نا امید بشه یا مثل کیک زرد انرژی داشته باشه ؟.
ولی
مهم این است
گذشته، گذشته
 و ذهن من زیبا است
 دریچه ای از نور در نگاه من جریان دارد
هر از گاهی ادمکی بی روح
 زمانی تلئلوای از عشق
 من افریده شدم
بیاموزم و ببازم
و در بعد...

شاید نوشتن بهانه است برای امید دادن به خودم یا بهتره بگم یه جوری مثل مشت کوبیدن توی ابه.


حالا بین خودمون باشه یادم نیست برای چی اینارو نوشتم





|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/08 و ساعت 16:21 | 
من از نگاه یکی از دوستانم
 به قول خودش با این شعر سهراب یاد من میوفته !!
 نظر شما چیه ؟



بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
 صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.
 و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
 و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
 به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
 و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد.
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
 همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
 برای ما سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
 که ما به لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
 و بارها دیدیم
 که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
 ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
 چقدر تنها ماندیم






 سهراب سپهری
|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/04/07 و ساعت 21:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar