تبليغاتX
ماهی سرخ کوچولو
خانه | =! | !
close your eyes

 close your eyes
 if you want to be safe
 if see then you cant be calm
 you want to have it
 you want to do it
 you want test it
then you find some things
 that is wronge
all the time you want close your eyes
 but
 you cant
..
 but
 i dont want close my eyes
 i have some thing that i can see forever
 its you all the things that i have
 i see you every where
 but icant show you how much i love you
 you
 are
 my
 GOD




ماهی سرخ کوچولو
|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/03/30 و ساعت 11:54 | 


اول خرداد خود را چگونه گذراندید ؟

امروز روز بسییییییار خوبی بود . حالا که خیلی اسرار میکنید میگویم چرا ؟!!!
امروز مامان خانه نبود ، یعنی هیچکس خانه ( به قول خودم: خِِنِه) نبود. و به به
راستش همه چیز از وقتی شروع شد که من حسرت 24 ساعت انلاین بودن را به دل بردم زمانش را درست به یاد نمی اورم اما همچون معتادین ( الهی بمیرم براشون ) محتاج یک گرم نت شدم ...
خلاصه جانم برایتان بگوید امروز تا انجایی که ممکن بود خیانت در امانت کردم ..( دست مامیم درد نکنه با این بچه تربیت کردنش ) بماند که قبض خط مادر جان که بیاید خبر به دار اویخته شدن بنده را در کلیه روزنامه های کثیر الاانتشار خواهید خواند .

و این که چرا از صبح تابه حالا به مغز مبارکم خطور نکرده بود بیایم وحالا با عجله ننویسم شخص مبارک خودم هم نمیدانم ...

سفر نامه سمان خاتون اقا (ماهی سرخ کوچولو)


پیش از سفر اول سر کلاس نرم افزار عملی داشتیم _مثل: دور از جون بز_ از دست 2 کچل به خدمت نرفته میخندیدیم و هر از گاهی خشمناک نگاهی بر ان دو انداخته بلکه سکوت اختیار کنند، که کمی حساب میبردندی و باز کار از سر میگرفتندی تا این که سر بر سر من نهادندی و بعد از کلی نوشتن برنامه و خون جگر خوردن ناگهان بنده را remove کرده و دست مرا در پوست خربزه نهادندی
ان شد که خشم بر من امد و بر خواستم و پسرک همچون فشفشه ای از در به بیرون پرید و شخصا قول دادم که چند ضربه با ارنج مبارک بر صورت اوی فرود اورم
و اما نکاتی بس اموزنده و ادبی در این بین اموختم از ان دو از جمله این بیت

عرب در بیابان ملخ میخورد سگ اصفهان اب یخ میخورد


.....


سفر اولمان بسیار خوب بود به جز حسرت داشتن یک قفل فرمان که با ان ترتیب کودکان صاحب خانه را بدهم یا گیسشان را به مشت کشیده و سرشان را بر دیوار خانه له کینم خلاصه کلی خون جگر خوردیم

پس از بازگشت بعد از کمی شلنگ و تخته انداختن با دوستان 1 روزی نیز رفتیم به یونی ورسیتی ،خبری نبود و دیگر هیچ ...


و اما سفر دوم که چه قدررررررررررر پر برکت بود در هر ساعت 3 خانواده از اقوامی که من به عمرم هم ندیده بودم را ملاقات میکردیم و جایتان خالی همه خوبی این سفر به دعوایی بود که شب عروسی پسر فلانی شد ... بین بنده و بزرگ خاندان
به به ، به به

و بماند که چقدر قربان و صدقه شکل ماهمان رفتندی و درس های شوهر داری یادمان دادندی

خدا یکی و محبت یکی و یار یکی دو دل مباش که بی ارج و اعتبار شوی


دگر روز چون امدیم و ازخستگی حلاک بودیم و بر یونیورسیتی رفتیم و تحویل بازار بود
و ناگهان دانستیم که تنها 1 هفته به پایان ترم ماندندی و هیچ خاکی نیافتیم که بر سر کنیم و این شد که زدیم زیر خنده .



نتیجه گیری علمی
نداریم !






|+| نوشته شده توسط خودم! در 87/03/01 و ساعت 21:23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar