| خانه | =! | ! |
|
خط خطی
اسمان مال من است
گوشه ای بی کم و کاست خانه ها خاطره است و به مهتاب بگوید که شب مال من است نقره فام است زمین کوزه ام پر شده از مستی شب تار من میزند از خانه دوست و سحر میرسد از مشرق و نور زندگی مال من است خواب یک خنده ناب خط خطی میکنم این دفتر مشق مینوسیم مهتاب خط من شعر نبود خاطره بود شعر من حادسه نیست مستی جام شراب است اینک زندگی جاده سبز من و تو است ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/29 و ساعت 17:2 |
ماهی سرخ کوچولو
توجه توجه این وبلاگ سیاسی نیست ماهی سرخ کوچولو برای من معانی زیادی داره و برای همین به عنوان امضا ازش استفاده میکنم و البته برای عنوان وبلاگ انتخاب شده دوستان عزیز این وبلاگ جای برای نوشته های من کمک های شما درد دل ها و خیلی از حرفا است درسته که تازه راه افتاده ولی باید به من فرصت بدین برای بهتر شدن ،کامل شدن و شاید هم تخصصی شدن دوست دارم کمکم کنید،نظر بدید و راهنمائیم کنید تا بتونم مسیر درستی را انتخاب کنم از همه دوستانی که نظر میدن ،سر میزنن ،ایراد ها و اشتباهاتم را یاد اوری میکنن و هر کسی که به نوعی با توصیه هایی مفید راهنمائیم میکنه ممنونم ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/29 و ساعت 17:0 |
باور
در میان آرزو هایم منطقی ساخته ام از جنس حضور
و هرآنچه را که باور دارم قانون ساختم و باور کردم که این حقیقت است جایی در میان تاریکی قدم زدن ساختن و پرداختن تنها شعبه ای از نور کافی است حتی اگر کسی نبیند این خانه ،خانه من است ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/27 و ساعت 4:13 |
آینه
قدم هایش چنان نرم و ارام بود که گویی روی زمین نیست .کنجکاو شده بودم بدانم کیست
هر چه بیشترنگاه میکردم سوی چشمانم کمتر میشد هنوز همان جا بود دقت که کردم فهمیدم به من نگاه میکند. ترسیدم، ناگهان چشمانش درخشید ، در ان سیاهی هیچ چیز دیده نمیشد کمی بعد هرم نفس هایش را احساس میکردم بدنم سرد شده بود اینجا کجاست کسی نیست که به دادم برسد ،کمکم کنید ای مردم اهای کسی اینجا نیست چشمانم را بستم .در انتظار چه بودم نمیدانم کمی بعد هنگاهی که نفس هایش را روی صورتم احساس میکردم احساس کردم پیشانی ام یخ کرد ،انگار قالب یخی روی آن گذاشته باشند سرم را بالا بردم با دست پیشانی ام را لمس کردم ،سرد بود خسته شده بودم از این همه سکون و ترس کمی بعد باز همان درخشش و این بار انقدر نزدیک بود که ... اما دستم را جلو بردم دیواری را زیر دستانم لمس کردم که به نظر میرسید از شیشه است پس ان چشمان براق ! یعنی آن سور دیوار است ؟ در همین گیر و دار بودم که باز درخششی دیگر را در چشمانش دیدم ولی این که چشمان من است ! خوب که نگاه کردم دیدم دیوار شیشه ایه من آینه است و درخشش غریب شب خودم ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/27 و ساعت 2:52 |
ای همیشه مونس من
شب
ای همیشه مونس من و اینک چقدر سیاه و دل گیر است برایم غرق در امواج ذهن خویشم و در خلوت شب باز هم میشنوم نجوایش را که چه ارام سخن میگوید با من و زمزمه های اسمان جایی در میان ظلمات شهر هیچ ستاره نمیدرخشد تنها ستاره من برایم چشمکی میزند و در میان مشتم قلبی سیاه پر از کینه ها و خاطره ها سخن بگو با من از ترانه ای قدیمی از زمانی هرچند نزدیک ولی دور ای همیشه مونس من چقدر هوا سرد است و پریشانی چشمانم در حسار گیسوانم من اسیر افسون شبم جادویی دیگر است نگاه ماه تک ستاره اسمان من و هنوز قلبی سیاه در مشت من است ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/27 و ساعت 2:13 |
مهربان باشیم به دیگران محبت کنیم
انسان ذاتاً روح پاک و الهی دارد و انسان همیشه طا لب پاکی و زیبا یست محبت کردن روح را متعادل می کند و آرامش زیادی به انسان می دهد در واقعه انسان به خود محبت می کند بیماری اغلب حاصل تخلف از قانون محبت است . اندیشه های آکنده از نفرت مانند سمعی محلک تمام و جود انسان را در بر می گیرد و باعث بیماری و مر گ می شود .محبت راه رهایی از سموم ناشی از انزجار نفرت انتقاد و اندوه و ندامت و حسرت و ترس و احساس گناه و خشم است . و حسد را می پالاید. عشق طبیب کائنات وقدرت شفا ی هر نوع ناخوشی ، ذهن را هماهنگ می سازد .عشق الهی جریان مثبت را در جسم بیدار می سازد و اندیشه های منفی را از جسم بیرون می برد . خوشبختی حق ماست به شرط انکه چشم و دل خود را به خوبیها بگشاییم و از پلیدی ها که مانع رسیدن ما به خوشبختی است دوری کنیم . هر آنچرا که از خداوند بخواهیم به ما می دهد . از صمیم قلب فقط از او بخواهیم ،تابع شرایط محیط اطراف خودنباشیم .زیرا سرنوشت ما دست خداست هر آنچه را که برما مقدر کند همان می شود ، مطمعاً خداوند بهترین چیزهارا برما قرار خواهد داد |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/25 و ساعت 17:48 |
غرور
همیشه دنبال بهترین میگردیم ولی ملاک بهترین بودن چیه؟
خشم ،لبخند ، خواستن ها ، باید ها و غرور... این ها مجموعه ای از عادت هاست که ما با اونا بزرگ میشیم هر کسی راهی را برای زندگی انتخاب میکنه ، یادم میاد روزی دوستی جلوم ایستاد و گفت کاش فرق بین هدف و ارزو را میدونستی واقعا مرز هدف و آرزو چیه ؟ ذهن ما سر شار از آرزو های رنگا رنگ و قد ونیم قدِ ولی بین این همه خواسته و رویا کدام هدفه ؟ فکر میکنم انقدر به هم نزدیک هستند که خیلی از ما ها بعد از گذشت سال ها هنوز داریم با رویا ها و آرزو هامون زندگی میکنیم و برای همینه که سرگردانیم اگه روزی تونستی با قدرت تمام بایستی در مقابل خودت و بگی هدفت از زندگی چیه اون روز باید احساس غرور کنی.......... ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/25 و ساعت 17:27 |
بال هایت را کجا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!! |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/22 و ساعت 18:33 |
قاب
در این سکوت
در میان این همه رنگ و خواب میبینم روزی را که چگونه دریا را در مشتم میریزی میدانم که تصویر توی قاب خاطره است میدانم که همیشه نجوای تو را میشنوم و هنوز هم دوست دارم خاک بازی کودکی هایم را کجایی ای سادگی ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/22 و ساعت 13:37 |
مستم
مرا دریاب چون مستم به دیدارت چونان بیتاب در اغوش پندارت مرا دریاب ای مشروب افسون گر بگو در خواب از این درد ویرانگر مرا دریاب چون محسور ان رویم چه بی پروا پی چشمان ابرویم مرا دریاب چون یک قطره از دریا اسیر لحظه های بی دل از صحرا مرا دریاب ای مهتاب از این لیلا که میگوید نگاهش راز اختر ها ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/22 و ساعت 13:31 |
خواب و بیدار
دیشب آسمان صحنه رقص پرنیان شده بود نمیدانم چند بار شهابی خواست و با اشتاق دنبالش کردم ..هر چند کوتاه ،برخواست و نشست گاه گاهی چنان مست تماشای آن صفحه سیاه میشدم که انگار آسمان طلسمم کرده بود به هر سو که میرفتم باز هم اسمان بود ،ستاره بود... و شهابی دنباله دار ... میتوانستم ثانیه ها را لمس کنم آسمان دریا شده بود و ماهیانش ستارگان،ولی این بار میشد پریان دریا را دید نمیدانماین چه شرابی است همچنان از بوی آن مستم چه بهانه ایست که خواب را از چشما نم ربوده بود خواب و بیدار در مرزی میان هشیاری وای که هنوز سرمستم ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/22 و ساعت 13:24 |
طلوع نور
روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.
«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» عيد رسالت و جشن برگزيدگی و برانگيختگی پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/20 و ساعت 12:37 |
دلتنگی
ادم ان لحظه فرو ریخت که بنیاد دلش سست نهاد
بی جهت نیست که بیگانه به این جان شده ایم ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/17 و ساعت 17:7 |
هفت راه كاشتن بذر آرامش و سعادت در ذهن
قانون1: بیائید ذهنمان را سرشار از فكر آرامش، شجاعت، سلامتی و امید كنیم زیرا زندگی ما همان چیزی است كه ذهنمان می سازد. قانون 2: بیائید حتی با دشمنان حتیٌ الامكان درگیر نشویم ، زیرا این كار بیشتر از آن كه آنها را آزرده خاطر كند، از ما نیرو می گیرد. بیائید حتی یك دقیقه را هم صرف فكر درباره كسانی كه دوست نداریم نكنیم. قانون 3: الف- به جای نگرانی درباره ناسپاسی، انتظار ناسپاسی داشته باشیم. یادمان باشد كه حضرت مسیح فقط در یك روز ده آدم جذامی را شفا داد وفقط یك نفر از او تشكر كرد. ب- یادمان باشد كه تنها راه دست یافتن به خوشحالی وسعادت، انتظار تشكر از دیگران نیست، بلكه بخشش را باید به خاطر شادی بخشش دوست داشت. د- یادمان باشد كه سپاسگزاری را باید همچون بذری كاشت بنابراین اگردوست داریم، فرزندانمان آدمهای شكرگزاری بار بیایند، باید این صفت را به آنها بیاموزیم. قانون4: همیشه چیزهایی را كه باید شكرشان را به جا بیاورید بشمارید، نه مشكلاتتان را. قانون 5: از دیگران تقلید كوركورانه نكنیم. خودمان را بشناسیم وخودمان باشیم زیرا حسادت یعنی جهل و تقلید یعنی خودكشی. قانون 6: وقتی تقدیر به دستمان یك لیمو ترش میدهد، از آن شربت درست كنیم. قانون 7: با اندكی شاد كردن دیگران، اندوه خود را از یاد ببریم. وقتی به دیگران نیكی می كنید به خود نیكی كرده اید. دیل كارنگی |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/17 و ساعت 11:22 |
دل
الهی شکر
الهی بی تو دلگیرم و ناچیز الهی به زیبایی همه پروانه ها به بوی خوش شبنم خوابیده به برگ الهی به ابی آسمان بیکران به نسیم و طوفان به همه افریده هایت قسم دوستت دارم ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/17 و ساعت 11:19 |
قاچاقی
سلام
امان از دست مخابرات ، یه روز چشم باز میکنی و کور مال کور مال میخوایبیای نت مه میشنوی یکی داره میگه (مشترک گرامی خط شما تا اطلاع ثانوی قطع میباشد ) وای میخواستم موهامو بکنم القصه که التماس های من به مادر عزیزم شروع شد ،مامان 5 دقیقه (نه) 1دقیقه(نه) دیگه تصور کنید چه حالی بودم بالاخره دل و زدم به دریا و الان منتظر ADSL هستم زیر 18 سال نخونن اینجارو .. در حال حاظر بنده کاملا قاچاقی انلاینم و باید به سرعت جیم بشم تا کلم کنده نشده امید وارم وقتی برگشتم نظرات مفید و دلم گرم کنندتون کمکم کنه |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/12 و ساعت 9:24 |
مداد رنگی
برای رسیدن به تمام چیز هایی که دوست داشت ،برای رسیدن به همه آن چیز هایی که روزی حسرتش را میخورد .....
وایا همکنون دستانش گرم است ؟ روزگاری بود که برای داشتن ها، خواستن ها ، از هر کسی میگذشت اما امروز برای یک نفس باید به آسمان التماس کند . این روز ها که زمین صفحه بازی کودکان بی خیال شده ،پیر مرد مهره ای سوخته ست ... نمیدانم فلسفه این فصل چیست ، سردی هوا یا گرمی رنگ هایش ! کدام یک روز ها را میسازد . اندوه یا شادی ؟کدام برای داشتن وکدام یک برای عبور و گذشتن . یکی از همین روز های سرد پاییز بود که پیر مرد آهسته از کنار خیابان میگذشت . ژاکتی پشمی به تن داشت و پالتوی بلند روشنی روی آن پوشیده بود . لاغر اندام مینمود صورتش پر بود از خاطره ها ، اشک ها و لبخند ها ... نگاه سردی داشت و بی اراده روبه رو را مینگریست . اسای ظریفی در دست داشت و ارام و استوار قدم بر میداشت . در مسیری که هر روز میپیمایم به کدامین انتها خیره شده ایم و با کدام ترانه میرقصیم به جز این که من و تو یکی از همین ادم کوکی های روی زمینیم همین هایی که از زندگی تنها عبور را اموخته اند و چراغ قرمز زندگی آنگاه که به صدا در می اید دیگر مجالی نیست . احتیاط...خطر به پایان جاده رسیده اید .... ای کاش آن روز ها که آسمان کنارش بود برای یک بار هم که شده چنگ میزد و به اغوشش میکشید به آرامی راه همیشگی اش را میرفت ، به نظر میامد مدت زیادی است که این راه را میشناسد ، مسیری که همچون نواری قرمز در سیاهی گوشه کنار ذهنش حک شده بود . کور شدیم و ندانستیم همه این راه را برای آن پیمودیم که آینه را بیابیم ! هوای سرد پاییز و برگ های رنگارنگ مسیری اعجاب انگیز ساخته بود . هنوز بوی باران ، خاک خیس خورده دیشب احساس میشد . و گام های مرد انچنان نرم و سبک بود که باد هم صدایش را نمیشنید حتی برگ ها نیز زیر گام هایش ناله نمیکردند کمی جلو تر پارکی دیده میشد. شاید میعادگاهی باشد برای این روز ها . درختان کهن سال و سر به فلک کشیده در کنار نهال های جوان و به خواب رفته مجموعه ای از امروز و فردا بود در نگاه خسته او مسیری روی سنگ فرش های یخ زده به نیمکتی سرد و نیمه خیس منتهی میشد جایی کنار پیر ترین درخت ، آن که هجوم سال ها و نعره های روز ها را دیده بود اما تنه زبر و خشکش هنوز همان جا ایستاده بود کمی جلو امد و نشست ، عصای قدیمی اش را کنار دسته نیمکت رها کرد و باز در سکوت خود فرو رفت انتظاری بیهوده بود آن لحظه که گمان میکردیم برمیگردی آن زمان که روز ها را جستجو میکرد تا شاید اثری بیابیم از زاری که هیچ گاه از آن سخن نگفتی و چه ساده فراموش کردیم که چقدر زود خسته میشوی مردم میگذشتند و پیر مرد انجا آرام نشسته بود . صدای ممتد زنگ مدرسه و بعد هجوم بچه ها، شاید شبیه اسرانی که از بند طاغوت ازاد شده اند خنده های مستانه و فریاد های پر غرور همه چون عقربه هایی که در خلاف جهت در حرکتند از مقابل چشمانش میگذشت نفس های گرمی را حس کرد کمی به عقب برگشت ، پسرکی انجا بود و به او نگاه میکرد ابرو های کمپشتش را در هم کشیده بود و بند های کیفش را چنگزده بود و هرم نفس هایش را در سرمای هوا میشد دید پیر مرد کمی خیره نگاهش کرد ولی پسرک خود را عقب کشید. مرد سر به زمین انداخت و اهی کشید لحظه ای بعد روبه روی پیر مرد ایستاد کمی نگاهش کرد دستان کوچکش را جلو اورد و دستان پیر مرد را لمس کرد سردی دستانش مثل نیش زنبور بود ، دستش را عقب کشید، سرش را خم کرد تا صورت پیرمرد را ببیند ... صورتی بی روح و سرد ولی ارام میترسم از آن لحظه که باید بروم نه از رفتن از این میترسم که راه را نشناسم ! ترسیده بود ،به زمین خورد به زحمت برخواست، خیس و گلی شده بود و فقط می دوید حالا مرد پیر انجا بود و چند مداد رنگی که از کیف پسر افتاده بود ماهی سرخ کوچولو(س.ا.) |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/12 و ساعت 9:12 |
خدایم باش
کاش میدانستم چیست
معنی لحظه دیدار تو را کاش بیدار شوم و تو اینجا باشی کاش امروز نخواند خورشید کاش هر روز تو با من باشی کاش فردا ز تو امید بگریرد هر دم کاش افسانه من ،رنگ دریا باشد شاپری ها همه رقصان باشند کاش زندان تو مرمر باشد کاش بازی نکند کودک خام آسمان نعره نگیرد در شور اطلسی جان نسپارد در نور کاش یک لحظه تو اینجا باشی باز هم قصه من بی رنگ است کاش هر روز خدایم باشی ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/06 و ساعت 23:34 |
ماهی سرخ
و در آن وسعت سبز
جایی از منظر امید جهان شاید آواز من از گوش تو ترس است اینجا و من امید زمان میکشم و منتظرم که بخوانی با من . . . همه تنهایی آن تکه ابر همه تنهایی آن خط سیاه من همان ماهی سرخم که اسیر است در تنگ ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/05 و ساعت 12:46 |
ماهیگیر و تاجر
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهیگیر: مدت خیلی کمی. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری! ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی...این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال! ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره. ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی. |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/05 و ساعت 11:32 |
التماس دعا
سلام خدا جونم
میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟ همین الان یه گروه دیگه از بچه ها توی جلسه نشستن و دارن کنکور میدن خدا جونم کمکشون کن امید وارم همه قبول بشن بخصوص دوستای خوبی که میدونم الان سر جلسه نشستن |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/05 و ساعت 10:27 |
شکایت
ای مردم بی خبر وامانده ام
بی کس و بی انتها جا مانده ام ای مردم بی دل و بی یاورم بی توان در لحضه های اخرم ای مردم بی شراب و ساقی ام بی شب و دل تنگ آن ازادی ام ای مردم بی قرار از مستی ام بی تنش از ناله های هستی ام ای مردم بی خطا زندانی ام بی چراقی در سیاهی مانده ام ای مردم بی نی و افسانه ام بی سرودی سرد در بت خانه ام ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/03 و ساعت 21:56 |
باران
خواستم بنویسم
شاید بغضی که گلویم را میفشارد کمی کوتاه بیاید و آرامم بگذارد شاید آسمان شهر هم میداند پریشانم .... امروز درست در ماه گرما ،زمان رقص خورشید، آسمان دل تنگ تر از همیشه گریست ، بی هیچ ادعایی ... امروز بیزار تر از همیشه ام زمانی که سر به آسمان کشیدم تا لبخندی از سر شادی نثارش کنم ، نفهمیدم کی بقضی سرد گلویم را فشرد دستم را بگیر که بی تو هیج و پوچم ........رهایم کن از این همه بیگانگی زین جرم بی جنایت افتاده ام من از پا می خانه ام فرو ریخت از بخت این ثریا ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/05/03 و ساعت 21:25 |
|
درباره وبلاگ
![]() ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی بیا بقل بابا اضافه به علاقه منديها نويسندگان
خودم!پس و پیشیا
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 ترکیده ها !
دغدغه های ذهنی منچلچراغ چاپ دوم آرشيو پیوندها وبلاگ های که گاهی میخونم
دانشجوي انصرافييادداشت های يک کچل ماهی ها تنگ را دوست ندارند جفنگياتى از اعماق تهام! چلچراغ چاپ دوم اموزشی تف سر بالا حس یازدهم راننده تاکسی الاغی که یونجه را میفهمید kachal قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی اچار پیچگوشتی
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |