| خانه | =! | ! |
|
زیر این گنبد کبود
در این هیاهوی روزمرگی، صب تا شب دویدن و شب تا صب آرمیدن، در این روزهای تب آلود زندگی، بپا رفیق، فراموشش نکنی، بپا از یاد نبری.این لحظه ها کمت نکنند.تا روزی روزگاری زیر این گنبد کبود، تو بحر قصه یکی بود یکی نبود گم بشی. یادت باشه یکی هست که ستاره توست. یکی که میتونه لحظه های تو رو پر کنه، سرشار از بودنت کنه. یکی که بشه چشم و تو گوش. یکی که بتونی باهاش یه قل دو قل بازی کنی، جر نزنه، کم نیاره. تا آخر بازی باهات همدمه! یکی که هر چیزی رو واست مزه دار کنه. یکی که تو رو وصل کنه به اصلت. یکی که وقتی نباشه دلت هری بریزه. زیر این گنبد کبود اگه فقط یکی بود...یکی دیگه نبود این قصه پیش نمیرفت. این آدما جوونه نمیزدند.گل نمیکردند، میوه نمیدادند، هر دردی کنار یار، شیرینه، تحملش آسونتره، غم آدم غم تنهائیه، بی همدلی و بی همزبونیه! نذار از ترجیع بند نمیشه ، نمیشه، گوشتت تلخ بشه. خودت رو قابل بدون، تا بهت پیشکش کنند. تا وقتی قیافه ات اینجوری رفته تو هم، فکر نکن گشایشی از راه میرسه، گشایش واسه اونایی تو راهه که میگن یا علی! بسم الله...آستین بالا میزنن و یه قدم به جلو بر میدارن. تو جزو کدومشی؟ یا به خودت راست بگو یا روزگار بهت میگه که راست کدومه!تا وقتی لبات نمیخنده تا وقتی قدر این نفسی رو که میکشی ندونی، تا وقتی هر روز کارت بشه گله پشت گله و شکایت از زمونه تا وقتی بی تحرک مثه یه مترسک وسط مزرعه زندگی ات وایسی، حتی یه گنجشک روی شونه هات نمیشینه! خودت رو تکون بده. این رسم برنده شدن نیست. این ختم بازیه! برو به سمت شاد زیستن، رها شدن، شادی یه انتخابه رفیق! یه مدال نیست که کسی اون و رو تخت سینه ات سنجاق کنه! غم یه توهمه . بهت میگم چیزی به نام غم وجود نداره. زندگی سراسر سرور و شادیه! زندگی یه جریان سیال انرژیه ! حرکت حرکت می آره. زندگی اگه نفس نباشه ، پیش نمیره، هر اتفاقی توی هستی، با نگاه تو معنی میشه! اگه کوله بارت سنگینه! اگه خیلی تنهایی و همدمی نداری، اگه بیماری و دستت خالی! اگه بیکاری و دربه در دنبال کاری! اگه بهت ظلم شده و در فشاری، یادت باشه، حتی در تیره ترین شبها، در اوج تاریکی و ظلمت ، همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست، اون ستاره یه پیغومه، یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمی میرند، حتی اگه تو خواب باشی و اونا رو نبینی |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/29 و ساعت 22:45 |
افسون
شکایت های بی پایان مهتاب دلی دارم بسی درگیر و بی تاب من از افسون دریا در حراسم چرا باید بمانم در تب و تاب پس از ویرانگری های نکوهش منم بیگانه در رویای این خواب دلا با من بخوان در آسمانی که میخواند برایم از شبی ناب ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/28 و ساعت 23:7 |
جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود.
|+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/28 و ساعت 22:30 |
امشب کجای این جهان ایستاده ام
امشب کجای این جهان ایستاده اماز این همه هیاهو از این همه گناه بیزارم ، با من سخن بگو بگذار بشنوم نجوایت را در پستوی ذهنم ، تاریک و بی نور است امشب توان خواب ندارد چشمانم از این همه دوری خسته ام چقدر دلم هوای با تو بودن کرده کاش میشنیدم ای کاش از این همه گناه دور بودم ای کاش .. تو با منی و من تو را در جای دیگری جستجو میکنم میدانم چقدر نزدیکی میدانم چقدر دوستم داری و من نادانم میدانم کجایی و فراموشت کرده ام بگذار بار دیگر ببینمت این بار نمیخواهم گم شوم کمکم کن الوده ام به پلیدی ها به سیاهیه این دنیا به غرور کجاست پاکی وصف تاپذیرم ! دستانم را بگیر و بگذار با تو بمانم چقدر دلتنگ کوکیهایم شدم از کدام کنج دلم بیابمت ای پاک دلی ،نور افشانی کن و بدرخش تا ببینمت چقدر میترسم از این تاریکی نگاهم کن به اشک های ناخوداگاهی که از چشمانم جاری میشود و ببخش به خوداگاه لغاتی که بر زبانم جاری است دوستت دارم یگانه معبود من کاری از ماهی سرخ کوچولو(س.ا |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/28 و ساعت 22:25 |
خدایا
بی قرار از روز های بی کسی
جز تو هیچ است این سرای اطلسی ماهی سرخ کوچولو |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/28 و ساعت 20:52 |
آفرینش
همیشه چون رهگزران بی خبر از مسیری میگزریم بی انکه به یاد بیاوریم زمین زاده شده به عشق لبخندی از جنس نسیم ماهی سرخ کوچولو(س.ا.) |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/20 و ساعت 11:37 |
به آسمان نگاه کن
از این دیار خاکی بگذر که آسایشی برایت در آن نیست
این زمین جایگاه تو نیست در پی جایی باش که به ارث بردن زمین گناه تو نباشد .و خندیدن سهمیه ای هفته ای از همه ی روز های دنیا در پی روزی باش که زود تر از همه تمام میشود از این که مال زمینی غریب باشی بهراس که فردا زمین مال غریبه هایی دیگر است دنیا را به فردا بسپار که آسمان طاقت حسادت تو را ندارد که عاشقانه نگاه کنی دیگری ها را از این همه خستگی جز آسایشی مرده چیزی نطلب که تا هر روز در انتظارش میمانی کاری از ماهی سرخ کوچولو(س.ا.) |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 12:28 |
بیوگرافی
ماهی سرخ کوچولو یه اسمه ،که من برای خودم انتخاب کردم . برای همه اون چیز هایی که مینویسم یا به قول خودم خط خطی هام ...
متولد 1365/12/6 تهران ، یه کی از همین محله ها .. در طول دبیرستان رشتم ریاضی فیزیک بود و بهترین دوران تحصیلم پیش دانشگاهیم ... 2 بار کنکور دادم بار اول -سال 1384 - برق قبول شدم و از اونجایی که ادم لجبازیم و خواستم رشته دیگه بود انصراف دادم و سال بعد -1385- کامپیوتر _نرم افزار (ساری ) قبول شدم (رشته ای که میخواستم ) فوق العاده نیستم تو رشته ای که میخونم اما تا یادمه همیشه خواستم که بدونم ،خواستم یاد بگیرم و همیشه مطمئنم میتونم. مدتی میشه مینویسم ..البته با شعر شروع کردم ولی هیچ وقت برای انتشارش اقدامی نکردم تا زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را درست کنم..(با این که دیروز بیمارستان بودم ولی تمام شب را نتونستم بخوابم و صبح کاملا ناگهانی این وبلاگ را درست کردم ) ..جایی که بتونم خط خطی هامو بنویسم یا حرفهام یا ..... راجع به فردا هم هیچی نمیدونم .... راستی اسم من سمانه است . |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 12:17 |
براي درست فکر کردن بايد اول دل را از کينه و بدي پاک کرد
واقعيتهاي زندگي گاه به دست خود ما بوجود مي آيد و کيفيت آن بستگي به انديشه ما خواهد داشت. سرزنش خود،خود باروي را کاهش ميدهد. با ايجاد تصورات مثبت از خود و بالا بردن روحيه ي شکست ناپذيري، واقعيتهاي ثابت و جديدي در زندگي خود ايجاد خواهيم کرد. چرا که ما در نوع خود منحصر به فرد هستيم و همتايي نداريم ما در اندازه ي خود قوي و نيرومنديم به قدر خود باهوش و دانا هستيم. در حجم خود ظاهري زيبا داريم و خود را باور داريم چرا که در کارهايي که تصميم به انجام ميگيريم موفق هستيم . زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد. زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدفهاي آينده ريخت. اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 11:48 |
امده ام ....
آمده ام به سوی تو ای همه آرزوی من
ای تو همه بهانه و جام پر از صبوی من آمده ام به سوی تو ،ای تو همه شراب من ای همه رقص کائنات پیش تو آرزوی من آمده ام به بندگی پیش رخ نکوی تو ای تو همه نگار و خود باعث جستجوی من آمده ام که می گساری کنم از برای تو ای همه می فروش و خود جام پر از خمار من َ آمده ام به عاشقی تیشه به بیستون تو ای تو همه امید و زن ،سنگ بر این صبوی من آمده ام به این جنون در طلب رکوع تو ای همه حمد و سوره ات مشق بود به کوی من ماهی سرخ کوچولو(س.ا.) |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 11:39 |
ماهی سرخ تنگ بلور
چیزی جز سیاهی و چند خط سفید نامفهوم نبود اما یک تصویر را بخوبی می دیدم انگار ماهی بود .مثل همان ماهی قرمز های توی تنگ اما اینجا ! ته این فنجان چه میکند؟ امروز و دیروزمان شده همین بی تفاوتی و بی خبری از خود. تنها تصویر باقی مانده از ما همان انعکاس نور است در شیشه های جیوه اندود که با افتخار به دیوار خانه هامان اویخته ایم ساعت ها بی خبر از این که بدانیم چرا ، به ان خیره میشویم . شما را جایی ندیده ام؟ گویی اشناست اما کجا دیده بودمش !!میگویم کمی صبر کن . و بعد بی نتیجه تر از بار قبل چند شکلک هجو امیز میسازیم و بی احمیت میگذریم و بار ها و بار ها این را تکرار می کنیم ، بد نیست لااقل برای چند لحظه هم که شده لبخندی بر لبانمام مینشیند. اما داستان چیزه عجیبی است ما به که میخندیم؟مگر این تصویر درون اینه من نیستم! چه کسی بود که برایش دهن کجی میکردم؟ خودم! حال نمیدانم بار بعدی که به ملاقاتش میروم چه بگویم . واقعا متاسفم قصدم این نبود .راستش را بخواهید.... راستش این است که نمیدانیم به چه کسی نگاه میکنم نمیدانیم این خود من است که در اینه میبینیم ما گم شده ایم در اینه های اویزان شده در خانه ها. فراموش کردیم ما همان دختر بچه ها و پسر بچه های چند سال پیشیم .شاید وحشت داریم باور کنیم که گم شده ایم میترسیم کسی بفهمد دست مادر را رها کرده ایم و میان پیچ و خم این هزارتو وا مانده ایم راه فرار را بلد نیستیم ادرسی هم درجیبمان نیست حال چه باید کرد. ناگهان دیگری می آید ،او هم گم شده است !اما دست براتفاق وقتی پی راه نجات بوده سر از قلمرو من در آورده است .نمیدانم شاید هم من در سرزمین او هستم !بازی بار دیگر آغاز میشود انگار همه هم مسیرند همه به یک سو میروند همه میخواهند را خانه را بیابند خانه انگار جایی است برای رسیدن به امنیت یعنی پایان تشویش این همه فراق . پس همه میگویند من باید برگردم .اما من !!هر کسی دنبال نجات من است کسی فکر او نیست همسفر من وسیله است برای پریدن از روی دیوار بلند هزارتو . کسی که باید زیر پاهایم له شود تا من به سلامت از این راه بگذرم. اری این است رسم دنیای فراموش شدگان ..ما فراموش کرده ایم و در این هزار تو پی راهی میگردیم که گاهی خودمان هم نمیدانیم چیست . مهم این است که بگذریم .... چه کسی میداند شاید دیروز رنگ دیگری داشت شاید پروانه ها روی دست کودکان مینشسنتد .شاید نگاه های معصوم کودکان شیرین بود ... شاید ماهی سرخ تنگ بلور من نیز زنده بود . امروز چند لحظه ای خیره به ماهی سرخ کوچولو نگاه میکردم ،دمر افتاده بود و بی رمق نفس میکشید گاه گاهی صاف میشد ،چرخی میزد اما دوباره.... اشک در چشمانم حلقه زده بود پلک نمیزدم اما قطرات اشک از چشمانم توی تنگ بلور میچکید ..اما یاد ندارم برای مرگ کسی گریه کرده باشم .من هم اسیرم در این هزار توی فراموشی نمیدانم ولی گاهی به یاد میاورم چقدر ان ماهی اشنا بود... روز ها گذشت دخترک بزرگ شد.ماهی مرد. اما انگار دخترک جایی در گذشته جا مانده بود ... کاری از ماهی سرخ کوچولو(س.ا.) |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 8:5 |
تصویر چشمان دخترک...
به هر شیشه ای سنگ زدند بی انکه بدانند آینه همان شیشه ای بود که تصویر آسمان را نقاش میکرد .
باز دختر را دیدم،نمی دانم چه چیزی باعث میشد بایستم و خیره خیره نگاهش کنم،شاید صدای شیرینش بود که وادارم میکرد به تماشای او بایستم.صورتی سفید و معصوم،با موهایی سیاه که همچون پرده ای از جنس مخمل کنار چشمهای... چشمهایش،وای خدا چه برقی میزدند .موژه ها بلند،رنگ سیاه چشمهایش وآن صورت معصوم وکودکانه. با دستهای نهیف و زخمی از تیغ گلهایی که هر روز در دست میگرفت. هیچ وقت جرات نکرم مستقیم نگاهش کنم اما هر بار که از دور محو تماشا میشدم انگار میدانست که چشمان او را جستجو میکنم و در آن دم بود که لبیکم میداد به یک لبخند... حکمت این همه زیبایی این همه بهشت چیست،این چه غروری است که آدمی را به نخوت میکشاند .و چیزی نیست جز پائیز عمر که نصیب شد از این همه بهار،چون بردگان بی اراده اطاعت نفس میکنیم و چه بی خبر از این همه رنج که اگر گوش میکردیم میشنیدیم صدای خرد شدن ستون آدمی را. حکایت امروز ما مردابی است در صحرای وجود،زندان بان خویش شده ایم و نمیدانیم این تازیانه ها را خود بر این جسم بی رمق نواخته ایم ،ما که از خود گذشته ایم چه امید است که بر آواز پرندگان رحم کنیم . این سزاوار روح آدمی نیست این اسارتی است که خود را به آن تبعید کرده ایم.لحظه هامان پر شده از بی خبری . عمر.زندگی میکنیم.داستان ما این است، روح را چه ارزان فروخته ایم ، میترسم از این تاریکی از زمانی که به زوال روح ها قدم بگذاریم از زمانی که آدمی جز بردگی نباشد و آزادی تبعید شده به نا کجا آبا ذهن .کسی آوازی از نور نخواند، آری میترسم از مرگ در خواب این گهواره. اندم که زمین گهواره شد انسان غرق در افسون آن به خواب رفت و ندانست چه زود محلتش به پایان رسید و هنوز هیچ بزری نکاشته و فصل از زمان کاشت گذشته است. وخوشه های آفتاب در غم سبز شدن و انتضار،سر از خاک برون نکرده آواز مرگ خواندند. این آدمی که برترین نامیده شد کجاست؟او که زمین و آسمان خلق شد از برایش تا صحنه هنرمندی اوگردد.او که وعده ها دادند از برای آزادی اش برای سرکشی اش برای برتری اش کجاست این انسان؟ اگر به آسمان کویر نگاه کنی جز تصبیح و ستایش چیز دیگری نیست،ستایشی از زبان نسیم شبانگاهی ،آواز ستارگان... اگر چه تلخ اما حقیقت است که در این صحنه نقش جلاد خویش را ایفا میکنیم و بی هیچ ترحمی خنجری آغشته به زهر فراموشی را بر این کالبد خاکی فرو میکنیم اما نمی دانیم کجاست که درد این فراموشی ها مسیری شود بر انحطاط روح آدمی. دخترک برایم چون ترانه ای شیرین بود که تلخی روزگار را به نیش خند گرفته،شنیدن آواز کودکیش برایم چون عادتی بود که ترکش دلتنگی و شنیدنش اندوه بود. آسمان بیشتر از هر آنچه آفریه شده زیباست ،مگر نه این است که عاشقان در شب زمستی دیده به ماه می سپارند ودرویشان به خوان حجرت تن به آفتاب، مونسی چون آسمان ندیدم که وفا کند.آسمانی که بر غم خشکی زمین میگرید و به گرمای بخشیده از خورشید خود دست نوازش باد بر سر خاکیان میکشد.آسمانی که جان دوباره میدهد با ستاره ای، صد افسوس که شیشه عمر غرور از آهن سرد هم سخت تر است . چند روزی است دخترک را ندیده ام ،ساعت ها به انتظار آمدنش میمانم و باز هم خبری از گل های سرخ نیست،در این هیاهوی شهر نشینی دخترکی گل فروش برایم ساز دیگری مینوازد. میخواستم بپرسم شاهزاده قصه من کجاست همان عروسکی که چشمان سیاهش همیشه محو تماشای گنجشکان آواره در شهر است.همان فرشته گل فروش که دستان کودکانه اش غرق در پینه ی روزگار گشته،کجاست دخترک گل فروش؟ اما از که بپرسم که این ها از خود هم بی خبر اند از که بپرسم که اینجا حتی کسی نمیداند از کجا آمده و به کجا میرود.همه در مسیر رودخانه ای تشنه در حرکتند. شب از نیمه گذشته،آسمان بی ستاره شهر خاموش است ،تنها فروغ ماه است که درعمق ظلمت شهر خود نایی می کند و دور تر از آنچه دیده شود آسمان غرق در ستاره هاست. گاه و بی گاهی سایه ای از پشت پنجره ای دیده میشود ،نمیدانم در این خودستایی ها کسی هم به ماه نگاه میکند! و اینک زمان خودنمایی خورشید است. باز پا به مسیر رودخانه ای نهاده ام که به نا کجا آبا د همین حوالی منتهی میشود،دیگر امیدی به دیدن دخترک نداشتم ،دراین بی خبری ها بودم که آسمان در مقابل چشمانم رنگ باخت. همان جا ایستاه بود و جعبه ای پر از خاطرات شاعران در دست داشت،دخترک گل فروش دیگر نمی خندید، دوباره نگاهش کردم ،نمیدانم این چه قرعه ای است .دخترک امروز نمیخندد. امروز شیشه ای سیاه جای چشمان دخترک را روی صورت کوچکش پر کرده .آری خورشید از نگاه دخترک رخت بر بسته و امروز و فردای دخترک دیگر شب است،شبی بی ستاره وتاریک. وعمق فاجعه این است که دخترک کور شد به جرم آینه بودن. آیا این جادوی چشمان دخترک بود؟ این گل فروش کوچک نیست که چشمانش همسایه تاریکی شده ،این ظلمت تقدیر جماعتی است که امروز به جای شاخه گلی سرخ نامه اعمال خویش را از دخترک طلب میکنند. روزگار شیشه ای ماو سنگ های ریز و درشت در دستمان .و این مردم شهر بودند که به هر شیشه ای سنگ زدند بی انکه بدانند آینه همان شیشه ای بود که تصویر آسمان را نقاشی میکرد. کاری از ماهی سرخ کوچولو(س.ا ) ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط خودم! در 86/04/19 و ساعت 8:0 |
|
درباره وبلاگ
![]() ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی بیا بقل بابا اضافه به علاقه منديها نويسندگان
خودم!پس و پیشیا
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 ترکیده ها !
دغدغه های ذهنی منچلچراغ چاپ دوم آرشيو پیوندها وبلاگ های که گاهی میخونم
دانشجوي انصرافييادداشت های يک کچل ماهی ها تنگ را دوست ندارند جفنگياتى از اعماق تهام! چلچراغ چاپ دوم اموزشی تف سر بالا حس یازدهم راننده تاکسی الاغی که یونجه را میفهمید kachal قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی اچار پیچگوشتی
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |